تبليغاتX

غمكده

غمكده

بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد.

فراتر

 

 



مي تازي ، همزاد عصيان !
به شكار ستاره ها رهسپاري ،
دستانت از درخشش تير و كمان سرشار.
اينجا كه من هستم
آسمان ، خوشه كهكشان مي آويزد،
كو چشمي آرزومند؟

با ترس و شيفتگي ، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني
و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب!
و اينجا - افسانه نمي گويم-
نيش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.

بيداري ات را جادو مي زند،
سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد.
و -قصه نمي پردازم-
در باغستان من ، شاخه بارور خم مي شود،
بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد.
در بيشه تو، آهو سر مي كشد ، به صدايي مي رمد.
در جنگل من ، از درندگي نام و نشان نيست .
در سايه - آفتاب ديارت قصه "خير و شر" مي شنوي.
من شكفتن را مي شنوم.
و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.

تو در راهيي.
من رسيده ام.

اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!
ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ.

 

 

سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 1:18 موضوع |


سوختیم اما  سر  فریاد   نیست 

 

گریه   کار  مرد   آتش  زاد   نیست 

 

بیستون بر جا و تیشه بر زمین 

 

صدهزار افسوس چون فرهاد نیست


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 21:44 موضوع |


نداي آغاز

كفش‌هايم كو،

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

 

كفش‌هايم كو؟

 

 

 



 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در شنبه 17 مرداد1388 ساعت 13:17 موضوع |


 

 

 

توده هاى كوچك لجن در صفى كه تا بى نهايت ادامه داشت به چشم مى خورد و در آن ميان گل تو همچون توده ى فروزان آتش مى درخشيد. و من ايستاده بودم و با كنجكاوى در آن خيره شده بودم.
دلم مى تپيـد و چشم هايم از شوق شكر چنان پر شده بود كه تصوير گل تو در نگاهم مى لرزيد. من نتوانستم سر پا بايستم ! زانوانم توان نداشت . كنار گل تو نشستـم امـا چشم از تـو برنداشتـم ، نزديكتـر آمـدم ، نزديكتـر و خـدا مـرا از زيـر چشم هـاى بـزرگ و شـوخ و هوشيـار و مهربـانش مى پاييـد.  ديـدم كه گـل تـو همچون خاكستـر حـلاج مى تپيـد. من بى تاب شدم. شنيدم آوايى كه به صداى سايش بـال هاى پرندگان مى مانست، نام مـرا مى بـرد! گويـى نـام خويش را از عمـق درونـم مى شنـوم... تو مـرا، همچـون هيچگـاه بـه نـام خوانـدى و همچـون هيچگاه، بر آن چيزى افزودى كه جز آن لحظه، ديگر بر زبان نياوردى.
خدا بـه شتـاب گـل هاى ديگـر را مى سرشت و مى ساخت و نوبت تـو نزديكتـر مى شد و من بى قرار!
نوبت تو رسيد! من براى نخستين بار نفسي برآوردم و نيروى شوق از جا بلندم كرد و در برابر  خدا ايستادم. اما همچنان چشم از تو برنگرفتم... خدا با سيمايى پدرانـه از نـور و چشمانـى پر از نبـوغ و لبخنـدى پـر از گذشت و مهربانـى در مـن نگريست. لحظه اي در من نگريست و مـن گرمـاى نگاه رحيمش را بـر گونه هاي سردو مرتعشم احساس كردم. نگاهم رااز گل تو بركشيدم اما نتوانستم بر چهره خدا دوزم ، به پـاى او دوختـم و سر از شرم به زير افكندم و در آن هنگام احساس جوانـى را داشتـم كـه با معشوقش در برابـر پـدر بـزرگ بزرگـوار و مهـربانش كه از سعادت آنان خوشحال است ايستاده ام...
ناگهـان خداونـد خـدا مـرا نـدا داد كه او را به دستـم ده! چه فرمـان شگفتـي! من گريستم، احساس كردم كه نمى توانـم ، كار دشوارى بود... در زير فشار سنگين چنيـن محبتـى چـه مى كشيـدم! خدا همـه محبت هـايش را كـه از همـه كوه ها سنگين تر است بر دل نازك جوان من نهاده بود! خم شدم. چه تلاشى كردم كه نلغزم ، كه بتوانم . در دستم گل تو ودر برابرم خداوند!  
برداشتـم ؛ سبك بـودى و نـرم، گلى بـه رنگ طلا . درونت را از صافـي مى ديدم. هسته اى سرخرنگ در آن مى تپيد، برداشتم و ايستادم ، تو در مشتهايم و خدا در برابرم . گرماى تن مرا داشتى ... دوست داشتم سرم را آهسته خم كنم و آن را ببوسم ، اما خدا مى نگريست... خواستم ناگهان آنچه را در دست دارم ببلعم ، نمى شد. خواستم آن را بر روى صورتم قرار دهم و از غيظ فشار دهم ، آن چنان كه كاسه چشمانم از تو پر شود... اما از خدا خجالت مى كشيدم...
دست هايم را با ادب ، آهسته و لرزان پيش آوردم... تو سخت مى تپيدى ، چنان كه نزديك بـود از دستم بيفتـى و من چـه دلهره اى داشتـم! چه حالى داشتم! و خدا مى نگريست.
سكوت شگفتـى بـود ، فرشتـگان همه دست از كار كشيـده بودند و گرد ما حلقه بستـه بودنـد ، كار آفرينش لحظـه هايـى متوقف شده بـود. هستـى از جنبش باز ايستـاد ، ناگهـان خـدا با لحنـى كه از محبت لبريـز بـود و پيـدا بود كه دلش برمـن سوخته است گفت: پسر جان ، پسر جان ! او را خودت بساز !
و من به قدرى اشك ريختم كه تو در دست هاى من خيس شدى...

 


                                 ((بر گرفته از كتاب هبوط در كوير - دكتر على شريعتى))


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 15:30 موضوع |


اي تقدير من!


آتشي افتاده امشب در دل دلگير من

گرم مي ريزد به رويم اشک بي تاثير من

اي دل آزاده! اي زنجيريي سوداي عشق
!

شعله بودم آب گشتم تا شدي درگير من عشق مي جوشد به رگ هاي تنم با سرکشي             

آب مي سازد دل ِ سرحلقه ي زنجير من

هرقدر آتش به کف داري بزن بر سينه ام!

اي محبت! اي رسول عشق! اي تقدير من!

شکوه بيجا مي کند طبع سخن ناسنج دل

تا ابد بايد بسوزد قامت تصوير من...


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در یکشنبه 28 تیر1388 ساعت 14:31 موضوع |


کلام عشق

کلام عشق (زیباترین مقاله در مورد عشق حتما بخوانید و از دست ندهید)

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .
گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .
عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .
اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ، می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .
در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .
در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...
عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .
هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .
عشق عشق است ، از بین نمی رود .
کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .
مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .
لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .
طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .
قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .
شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .
عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .
بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .
همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .
کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .
بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.
چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟
عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .
عشق فرشته ای است در لباس هوس ...
هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .
هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .
عشق طریق مخصوص به خود را دارد .
نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .
ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .
اگر چیزی را دوست داری ... بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .
عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .
اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .
عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .
زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .
دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن ... بله ، آن ها کامل می شوند ... اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .
دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .
علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها ... عشق است .
هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .
عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .
تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .
عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .
هر کجا که عشق هست زندگی هست .
جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .
توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک
عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .
عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفتهاست .
عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .
تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .
به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .
در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !
عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.
آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .
اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .
عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .
عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .
عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .
اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟
بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .
فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .
اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.
امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.
گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟
عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.
هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.
عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.
قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.
با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.
عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.
وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.
عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.
می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد.
عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).
عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.
قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.
عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟
کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.
وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.
معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.
عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.
عشق حقیقی ابدی است.
عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند.
تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.
به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.
شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.
عشق غذای روح است.
عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.
امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.
زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.
من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))
عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.
خدا عشق است.
عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.
با خودت و با عشق صادق باش.
صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند.
از زمانی که تو را ملاقات کردم *ما*نسبت به * تو*یا* من* سحر امیز تر شده است.
عشق لحظه ای است که تا ابد می ماند.
بزرگترین درس زندگی را بیاموز عشق: فراموشی و بخشش.


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 10:46 موضوع |


 

 

دل من دیر زمانی است كه می‌پندارد


«دوستی» نیز گلی است


مثل نیلوفر و ناز


ساقه ترد ظریفی دارد


بی‌گمان سنگ‌دل است آن‌كه روا می‌دارد


جان این ساقه نازك را


دانسته


بیازارد!


در زمینی كه ضمیر من و توست


از نخستین دیدار


هر سخن، هر رفتار


دانه‌هایی است كه می‌افشانیم


برگ و باری است كه می‌رویانیم


آب و خورشید و نسیمش «مهر» است


گر بدان‌گونه كه بایست به بار آید


زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید


آن‌چنان با تو در آمیزد این روح لطیف


كه تمنای وجودت همه او باشد و بس


بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه كس


زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته است


تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است


در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز


عطر جان پرور عشق


گر به صحرای نهادت نو زیده است هنوز


دانه‌ها را باید از نو كاشت


آب خورشید و نسیمش را از مایه جان


خرج می‌باید كرد


رنج می‌باید برد


دوست می باید داشت !


با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد


با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند


دست یكدیگر را


بفشاریم به مهر


جام دل‌هامان را


مالامال از یاری، غم‌خواری-


بسپاریم به هم


بسراییم به آواز بلند


شادی روی تو


ای دیده به دیدار تو شاد-


باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست


تازه


عطر افشان


گل‌باران باد!

 

 

فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 0:46 موضوع |


 

 

 

خانه ام ابري است

خانه ام ابري است

يكسره روي زمين ابري است با آن

از فراز گردنه، خرد وخراب و مست
باد مي پيچد

يكسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ر، كجايي؟

خانه ام ابري است اما

ابر بارانش گرفته است

در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

من رو به آفتابم

مي برم در ساحت ذريا نظاره

و همه دنيا خراب و خرد از باد است

و به ره، ني زن كه دايم مي نوازد ني، در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پيش

 

 

 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 0:41 موضوع |


 

 

 

خانه ام ابري است

خانه ام ابري است

يكسره روي زمين ابري است با آن

از فراز گردنه، خرد وخراب و مست
باد مي پيچد

يكسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ر، كجايي؟

خانه ام ابري است اما

ابر بارانش گرفته است

در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

من رو به آفتابم

مي برم در ساحت ذريا نظاره

و همه دنيا خراب و خرد از باد است

و به ره، ني زن كه دايم مي نوازد ني، در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پيش

 

 

 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 0:41 موضوع |


 

 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

 آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

 

 

 

                                      حافظ


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت 13:29 موضوع |


 جان گرفته



از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:


مرده اي را جان به رگ ها ريخت،


پا شد از جا در ميان سايه و روشن،


بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده


و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟


ليك پندار تو بيهوده است:


پيكر من مرگ را از خويش مي راند.


سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.


من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.


شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.


با خيالت مي دهم پيوند تصويري


كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.


درد را با لذت آميزد،


در تپش هايت فرو ريزد.


نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.


چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.


مي تراويد از تن من درد.


نغمه مي آورد بر مغزم هجوم
.

 

 

 

                                                              سهراب سپهری

 

 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت 13:24 موضوع |


چند قطعه شعر زیبا

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

 

یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

 

افسانه زندگی چنین است عزیز

 

در سایه کوه باید از دشت گذشت

************************

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

 

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی به هم لطف میکردیم

 

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

**********************

ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست

 

یا که من بسیار مستم٬یا که سازت ساز نیست

******************************

با من که شکسته ام کمی راه بیا

 

بالی بگشا و گاه و بیگاه بیا

 

آزرده مشو٬ بیا گناه از من بود

 

گفتم که مقصرم تو کوتاه بیا


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت 10:58 موضوع |


 

 

 

جوانی

 

 

جوانی ، داستانی بود

پریشان داستان بی سرانجامی

غم آگین قصه ی تلخی که از یادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم وزین غفلت پشیمانم

 

 

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت آن مرغک

که از بانگ سرودش مست بودم ، شادمان بودم

به شوق نغمه ی مستانه ی او نغمه خوان بودم

نوائی داشت

حالی داشت

گه و گاه با طفل دلم قال و مقالی داشت

 

 

 

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز

که او را هر زمان با شوق ، آب و دانه می دادم

پر و بال لطیفش را به لبها شانه می کردم

و او را روی چشم و سینه ی خود خانه می دادم

 

 

 

ولی افسوس

هزار افسوس

یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد

ز پیشم همچنان تیر شهابی ، تند ،  بالا رفت

به سوی آسمانها رفت

فغان کردم ــ

نگاهم را چنان صیاد ، دنبالش روان کردم

ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد

به خود گفتم که آن مرغک به سوی لانه می آید

امید رفته روزی عاقبت در خانه می آید

ولی افسوس !

هزار افسوس!

به عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را

نیامد در برم مرغ سپید من

نشد گرم از سرودش خانه ی عشق و امید من

کنون دور از کبوتر ها ، لانه خالی ، آسمان خالیست

به سوی آسمان چون بنگرم ، تا کهکشان خالیست

 

 

 

منم آن طفل دیروزین

مه اینک در غم هم نغمه ای با چشم تر مانده

درون آشیان ز آن هم نوای گرم خو یک مشت پر مانده

پر او چیست دانی؟ هاله ی موی سپید من

فضای آشیان خالیست

چه هست آن آشیان؟

ویران دلم ، ویرانه ی عشق و امید من

 

 

 

هزار افسوس !

هزار اندوه !

جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت

غم آمد ، ماتم آمد ، دشمن عشق و امید آمد

پدر بگذشت ، مادر رفت ، شور عشق از سر رفت

سپاه پیری آمد هاله ی موی سپید آمد

 

 

 

کنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گریزان ، رهنورد هر بیابانم

سراپا حیرتم ، درمانده ام ، همرنگ اندوهم

چنان گمکرده فرزندی

به صحرای غریبی ، بی کسی ، هم صحبت کوهم

صدا سر می دهم در کوه :

کجائید ای جوانی ،شادمانی ، کامرانی ها ؟!

جواب آید به صد اندوه :

کجائید ای جوانی ،شادمانی ، کامرانی ها ؟!


 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 23:22 موضوع |


 لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
 باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
 سیب چندی گشت و باز آمد
 سیب را بویید
گفت
گپ زدن از ایباریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
 چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
 دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت
 پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی اهن باغش
 که مرا از او جدا می کرد
 و نگاهم مثل پروانه
 در فضای باغ او می گشت
 گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
 ها ، چه خوب آمد بیادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و سکت ماند
 من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغز فراموشی است
 خامشی بهتر
 گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
 جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
 بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده ست
 با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
 آبشان برده ست
 به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خکهای هرزگی مستور
یک جاوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
 یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 23:18 موضوع |


بهار

 

خدایا !

چنین مباد که در بهار ، طبیعت بی جان ، جامه ی نو بپوشد و ما مدعیان جان ، هم چنان در رفتار

کهنه ی خود بمانیم .

خدایا !

خواستهایمان را دگرگون کن .

خدایا !

به یاس بگو که رهایمان کند . به خستگی بگو دست از سرمان بردارد و به شیطان بگو ما از آن توایم ، امید

نبندد .

خدایا !

به ما ظرفیت مهربانی بی اجر و مزد عنایت کن .

خدایا !

هیچ خواستنی در آستان تو بی اجابت نمی ماند . ما را خواستن بیاموز

 

 

 

 

به امید در پیش رو داشتن سالی خوب و خوش توام با موفقیت و سلامتی

 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 16:9 موضوع |


سراب

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 22:6 موضوع |


دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریه هام می خندم

بازم صدای گریه م و شنیدم
همه به گریه هام می خندن

دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه و اینو میدونم

دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه

بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
 


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:39 موضوع |


غریبه ها

کم و بیش

همه غریبه ایم

آن هایی که من

 بیشتر دوست شان دارم

                                              غریبه ترین اند

                                              غریبه ها

                                                از من که با خویش غریبه ام

                                                غریبه تر نیستند

          و عشق

         همیشه سنگی است غریبه

         که باقی می ماند .


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:35 موضوع |


قسم به مهر مادرم

بـــه مهـــر تـــــو ای مـــاه زیبــا قسم

بـــه چهر تــــو ای مهــر رخشا قسـم

بــــه آن شکــران خندهء نـــــوشبــــار

بــــــه آن دیــــده گان فـــریبـــا قســـم

بــــه آهـــی کــه از سینه ای سـوختـه

کشد شعله تـــا عـــــرش اعــلا قســـم

بــــه اشکی کـــه از دیـــده ای عاشقی

بــــه دامن چکــــد ژالـــه آسا قســــــم

بـــــه آن دردمنـــــد کــه نـــومیــد وار

فــــرو بسته چشــم از مــــداوا قســــم

بـــه گـــم کرده راهــی کـه از کاروان

جـــدا مـــانده افتــاده از پــــــا قســـــم

بـــه خـــونین جگـــر لاله ای داغــدار

کـــه بنشسته تنهــــا به صحــرا قســـم

بـــــه جانهـــای از عاشقی بی قـــــرار

بــــه دلهـــای عشـــاق بــــی قرار قسم

بــــه آن ناله های که پـــر می کشنـــــد

بســــوی خـــدا نیمــــه شبهــــا قســــم

بـــــه آن آتشین پــــــرتــو ایـــــــــزدی

کــــه تابیــــد بــر طــور سینـــا قســــم

اگــــــر مـــی شناســـــی خـــداونـد را

بــــه ذات خــــداوند یکتــــــا قســـــــم

کـــه مهــرت زدل رفتنی نیست نیسـت

بـــــه پـــــــروردگار توانـــــا قســــــم


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:32 موضوع |


انتطار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...


 

نوشته شده توسط سلطان غم و شادی در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 17:57 موضوع |


ذخيره صفحه